
سرتو بالا بگیر تا هنوز دیر نشده
تادلم زیر فشار غصه هات پیر نشده
سرتو بالا بگیر من تحملم کمه
تو دلم به حد کافی پرغصه و غمه
سرتو بالا بگیرمن کنارتم هنوز
چی اوردند به سرت که می نالی شب و روز
من خودم اینجا غریبم جز تو هیچ کی رو ندارم
گل من تحملم کن تا یه کم دووم بیارم
توی لحظه های دلگیر این تو خاطرت بمونه
که همون یه قطره اشکت زندگی مو میسوزنه
(این شعر یکی از اهنگ های محسن یگانه هست
خواننده ای که از نظر من تنها هنجره طلایی
توی ایران یا شاید هم جهان هستش درضمن
من این شعر و برای فرد خاصی نخوندم فقط
چون خیلی شعرش قشنگ بود گذاشتم)
یه شعله شکسته
یه شمع رو به بادم
خسته از این زمونه
فریاد گریه دارم
شده فضای سینه
سیه چو روزگارم
ازهم دل بریده ام
دل به کسی نداده ام
لالا نخواب دنیا خسیسه
واسه کم ادمی خوب مینویسه
یکی لبهاش تو خواب هم غرق خنده ست
یکی پلکاش تو خواب هم خیسه خیسه
...
کی میگه مرده نفس نمیکشه
کی میگه نبض جسد نمیزنه
خوبه که چشماتو یک دم باز کنی
ببین اون مرده چقدر شکل منه
دیگه دارم میپوسم تو اين کفن
روي زخمام تو ديگه نمک نزن
هي از اين و اون نپرس مرده کيه
اره اون مرده منم جز من کيه
...
بهار رانمیخوام
بهار رانمیخوام چون لبریزم از پاییز
لبریزم از اشکهای همیشه جاری
لبریزم از برگهای زرد و خشک
چون مرا نمیخواهد
جغد شومی نمیخواهد تا نحسی را هدیه سال کند
مرا نمیخواد چون نگاهم بهاری نیست
لحظه هایم بهاری نیست
شعرهایم بهاری نیست
بهار را نمیخوام
چون زیباییش را به رخم میکشد
غریبی ام را به رخم میکشد
میگوید تو علف هرزی میان شکوفه های من هستی
میگوید تو تنها بازمانده پاییز هستی وبس
اری بهار مرا میرنجاند
کاش ابن اخرین بهار زندگیم باشد
سال پیش همین موقع ها بود که به خودم گفتم
یه وبلاگ بزنم که شاید بتونم خودم و خالی کنم
بتونم حرفهایی و بزنم که جایی نمیتونم بزنم
این شدکه وبلاگ خسته از زندگی اپلود شد
وبلاگی که نویسنده اش یه پسری بود که
هیچ وقت نتونست خستگی شو بهونه قرار نده
نتونست هیچ وقت از ته دل بخنده
چون بهونه ای برای خندیدن نداشت
ولی من نتونستم تو این دنیای مجازی خودم و خالی کنم
نتونستم حرف های بزنم که دلم میخواست
شاید ترسیدم
شاید ...
نمیدونم دلیلش چی بود
ولی خیلی وبلاگمو دوست دارم
لااقل تونستم تصویرش و یه جوری نشون بدم
که بگم اره من خیلی از این زندگی خسته ام
خیلی ها امدند تو این وبلاگ نظر دادند و رفتند
جای بعضی هاشون واقعا خالیه
من تو این دنیای مجازی کسایی رو شناختم
که خیلی بیشتر از کسایی که تو واقعیت باهاشون روبرو هستم
دوستشون داشتم و دارم
همیشه پیش خودم این سوال بود که چرا من همیشه تو واقعیت
با کسایی روبرو هستم که هیچ وقت فکر دیدن اونها رو نمیکردم
هیچ وقت از کنار بودن پیش اون ها خوشحال نمیشم
نمی دونم چرا...
به هر حال یکسال از ساخته شدن این وبلاگ میکزره
ولی من هنوز همونی هستم که هستم
و این من و عذاب میده
ودر اخر :
دل به غم سپرده ام در عبور سال ها
زخمی از زمانه و خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو خسته ام ز یاد ها
برگ بی درختمو در مسیر بادها
نیش ها و نوش ها چشیده ام
بس روا و ناروا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هر چه درد را به جان خریده ام
در عبور سال ها
نه صدایی
نه سکوتی
نه درنگی
نه نگاهی


من تو بهت گرگ و میشم
تو چته
من میسوزم و میسازم
تو چته
از نگاه هرزه خیابونا
من دارم شکنجه میشم
تو چته
من پل دست نیازم
تو چته
من میسوزم و میسازم
تو چته
تو غمار زندگی منم که مفت
هست ونیستم و میبازم
تو چته
" اه دیگه خسته شدم
دل شکسته شدم
بازم غم و درد..."
(خیلی خسته ام
فقط امدم که پست اين ماه خالي نمونه
ببخشید من و اگه کوتاهی میکنم و سر نمیزنم
ولی خیلی خسته ام و به موقعش سر میزنم)
این غصه های لعنتی
ازخنده دورم میکنند
این نفس های بی هدف
زنده به گورم میکنند
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های اخره
فرشته مردن من
من و از اینجا میبره
چه اعتراف تلخیه
تارسیدن ته خط
وقت خلاصی از هوس
وای دنیا بیزارم ازت
همیشه در لحظه های تند زمان گم بودم
همیشه از نگاه هرزه مردم پنهان بودم
همیشه در تنهایی خود غرق رویا بودم
همیشه در اوج غم خود غریبی گریان بودم
"غریب"
خنجر برام بیارین
من از تبار دردم
عمریه بی طلوعم
مثل غروبی سردم
ایینه دار غربت
با ادمها غریبه
حوای چشمهای من
در حسرت یه سیبه
تاریکه سرنوشتم
فانوس من شکسته
عمریه بغضی سنگین
راه گلمو بسته
از شب به شب رسیدم
از کوچه ها به بن بست
ای ادمهای سرخوش
جایی برای من هست
ای ادمهای سرخوش
جایی برای من هست
...