تقریبا یکسال و چند ماه پیش بود

 که تو همین وبلاگ گفتم:

"قراره برم شمال چون دانشگاه ها باز شده

گفتم که یه خونه گرفتم کنار دریا

 میخوام همیشه برم لب دریا

 و من باشم و و پاییز و تنهایی

و..."

الان که گذشته خیلی اتفاق ها افتاده

نمیخوام بگم بد یا خوب

ولی خوب به هرحال واقعیت های روشن شد

 هر چند واقعیت هایی که نمیشد پذیرفت

ولی باید باهاش روبرو شد و باهاش کنار امد

باید سعی کرد که در بدترین شرایط بتونی خودتو پیدا کنی

چیزی که من نتونستم درکش کنم

دائم به دنبال چرا و شاید و اگر بودم

و هنوز هم هستم

و میتونم بگم که همین سه کلمه بود که زندگی و از من گرفت

نمیخوام بگم حالم بهترشده

هنوز همون خستگی تو تنم هست

هنوز هم احساس غریبی تو خودم احساس میکنم

شاید یه کم کمرنگ تر

ولی این کمرنگی به خاطر پذیرفتن بعضی حقایق بود

و خیلی چیزهایی دیگه

 

 الان هم شمال هستم هنوز هم کنار دریا

دفعات کمتری هم میرم تهران

چون این دفعه تنهام

تنها زندگی میکنم

واقعا دارم تنهایی رو به معنای واقعیش درک میکنم

تنهایی مطلق زیاد خوب نیست

ولی بعضی وقت ها خیلی خوبه

تنهایی خیلی بهتر از تحمل کردن خیلی چیزها ست

ولی بدی های خودش هم داره

اینکه بعضی وقتها خیلی دوست داری خودتو خالی کنی

البته من که هر وقت که خودم و خواستم خالی کنم

کسی و محرم  نمیدیدم در این محیط دانشگاه

که حرف های دلم و بهش بزنم

یه جورایی خوشحالم که داره درسم تموم میشه

با این که خیلی شرایط بدی بود دانشگاه

ولی بازم یه ترسی از اینده تو من هست

خیلی چیزها هست که دلم میخواد بگم

اما...

 




لينك ثابت نوشته شده در 87/09/08ساعت توسط ..:: غریب ::..

 

از کجا شروع کنم

از کی بگم

از چی بگم

از دردهام

از گریه هام

از …

میبینی به اخرش رسیدم

دیدی به نقطه ای رسیدم که دیگه نفس کشیدن هم برام مشکله

ای تویی که میایی و میگی باید زندگی کرد

ای تویی که میایی و نظر میدی فقط یه مشت حرف میزنی و میری

افسوس

افسوس

که فقط حرف میزنی همین

چون نیستی و شرایط من و درک نمیکنی

نمیدونی که چقدربودن تواین دنیا برام مشکله

نمیدونی که هیچ کس نمیتونه من و کمکم کنه

نمیدونی که دیگه هیچ کی نمیتونه خوشحالم کنه

 

این ها تلقین نیست

این ها واقعیتی هست که توی بخت شوم من هست

نیستی و ببینی چقدر دارم خرد میشم

دارم از هم میپاشم

وقتی میبنم یکی داره از ته دلش میخنده

تمام وجودم اتیش میگره

بغض میکنم و تو خودم میشکنم

میگم چرا من اخه چرا من

فقط سکوت میکنم

 

حتی دکتر روانپزشک هم نتونست کاری بکنه

یه مشت قرص داد و گفت برو

من هم رفتم و قرص هاشو خوردم

ولی اونها هم نتونستند مرحمی برای دردهای من بشند

فقط منزویترم کردند

...




لينك ثابت نوشته شده در 87/05/31ساعت توسط ..:: غریب ::..

 

سرتو بالا بگیر تا هنوز دیر نشده

 

تادلم زیر فشار غصه هات پیر نشده

 

سرتو بالا بگیر من تحملم کمه

 

تو دلم به حد کافی  پرغصه و غمه

 

سرتو بالا بگیرمن  کنارتم هنوز

 

چی اوردند به سرت که می نالی شب و روز

 

من خودم اینجا غریبم جز تو هیچ کی رو ندارم

 

گل من تحملم کن تا یه کم دووم بیارم

 

توی لحظه های دلگیر این تو خاطرت بمونه

 

که همون یه قطره اشکت زندگی مو میسوزنه

 

 

 

(این شعر یکی از اهنگ های محسن یگانه هست

خواننده ای  که از نظر من تنها هنجره طلایی

توی ایران یا شاید هم جهان هستش درضمن

من این شعر و برای فرد خاصی نخوندم فقط

چون خیلی شعرش قشنگ بود گذاشتم)




لينك ثابت نوشته شده در 87/04/20ساعت توسط ..:: غریب ::..

یه شعله شکسته

یه شمع رو به بادم

خسته از این زمونه

فریاد گریه دارم

شده فضای سینه

سیه چو روزگارم

ازهم دل بریده ام

دل به کسی نداده ام




لينك ثابت نوشته شده در 87/03/24ساعت توسط ..:: غریب ::..

 

لالا نخواب دنیا خسیسه

واسه کم ادمی خوب مینویسه

یکی لبهاش تو خواب هم غرق خنده ست

یکی  پلکاش تو خواب هم خیسه خیسه

...




لينك ثابت نوشته شده در 87/02/30ساعت توسط ..:: غریب ::..

 

کی میگه مرده نفس نمیکشه

کی میگه نبض جسد نمیزنه

خوبه که چشماتو یک دم باز کنی

ببین اون مرده چقدر شکل منه

دیگه دارم میپوسم تو اين کفن

روي زخمام تو ديگه نمک نزن

هي از اين و اون نپرس مرده کيه

اره اون مرده منم جز من کيه

...




لينك ثابت نوشته شده در 87/01/27ساعت توسط ..:: غریب ::..

بهار رانمیخوام

 

بهار رانمیخوام چون لبریزم از پاییز

 

لبریزم از اشکهای همیشه جاری

 

لبریزم از برگهای زرد و خشک

 

بهار را نمیخواهم

 

چون مرا نمیخواهد

 

جغد شومی نمیخواهد تا نحسی را هدیه سال کند

 

مرا نمیخواد چون  نگاهم بهاری نیست

 

لحظه هایم بهاری نیست

 

شعرهایم بهاری نیست

 

بهار را نمیخوام

 

چون زیباییش را به رخم میکشد

 

غریبی ام را به رخم میکشد

 

میگوید تو فرزند تنهایی هستی

 

میگوید تو علف هرزی میان شکوفه های من هستی

 

میگوید تو تنها بازمانده پاییز هستی وبس

 

اری  بهار مرا میرنجاند

 

کاش  ابن اخرین بهار زندگیم باشد

 

 

"غریب"

 

 




لينك ثابت نوشته شده در 86/12/29ساعت توسط ..:: غریب ::..

 

سال پیش همین موقع ها بود که به خودم گفتم

یه وبلاگ بزنم که شاید بتونم خودم و خالی کنم

بتونم حرفهایی و بزنم که جایی نمیتونم بزنم

این شدکه وبلاگ خسته از زندگی اپلود شد

وبلاگی که نویسنده اش یه پسری بود که

هیچ وقت نتونست خستگی شو بهونه قرار نده

نتونست هیچ وقت از ته دل بخنده

چون بهونه ای برای خندیدن نداشت

ولی من نتونستم تو این دنیای مجازی خودم و خالی کنم

نتونستم حرف های بزنم که دلم میخواست

شاید ترسیدم

شاید ...

نمیدونم دلیلش چی بود

ولی خیلی وبلاگمو دوست دارم

لااقل تونستم تصویرش و یه جوری نشون بدم

که بگم اره من خیلی از این زندگی خسته ام

 

 خیلی ها امدند تو این وبلاگ نظر دادند و رفتند

جای بعضی هاشون واقعا خالیه

من تو این دنیای مجازی کسایی رو شناختم

که خیلی بیشتر از کسایی که تو واقعیت باهاشون روبرو هستم

دوستشون داشتم و دارم

همیشه پیش خودم این سوال بود که چرا من همیشه تو واقعیت

با کسایی روبرو هستم که هیچ وقت فکر دیدن اونها رو نمیکردم

هیچ وقت از کنار بودن پیش اون ها خوشحال نمیشم

نمی دونم چرا...

 

به هر حال یکسال از ساخته شدن این وبلاگ میکزره

ولی من هنوز همونی هستم که هستم

و این من و عذاب میده

 

 ودر اخر :

 دل به غم سپرده ام در عبور سال ها

زخمی از زمانه و خسته از خیال ها

چون حکایتی مگو خسته ام ز یاد ها

برگ بی درختمو در مسیر بادها

نیش ها و نوش ها چشیده ام

بس روا و ناروا شنیده ام

هرچه داغ را به دل سپرده ام

هر چه درد را به جان خریده ام

در عبور سال ها

نه صدایی

نه سکوتی

نه درنگی

نه نگاهی

 




لينك ثابت نوشته شده در 86/11/26ساعت توسط ..:: غریب ::..

 

من تو بهت گرگ و میشم

تو چته

 

من میسوزم و میسازم

تو چته

 

از نگاه هرزه خیابونا

من دارم شکنجه میشم

تو چته

 

من پل دست نیازم

تو چته

 

من میسوزم و میسازم

تو چته

 

تو غمار زندگی منم که مفت

هست ونیستم و میبازم

تو چته

 

" اه دیگه خسته شدم

دل شکسته شدم

بازم غم و درد..."

 

(خیلی خسته ام

فقط امدم که پست اين ماه خالي نمونه

ببخشید من و اگه کوتاهی میکنم و سر نمیزنم

ولی خیلی خسته ام و به موقعش سر میزنم)

 




لينك ثابت نوشته شده در 86/10/29ساعت توسط ..:: غریب ::..

 

این غصه های لعنتی

ازخنده دورم میکنند

این نفس های بی هدف

زنده به گورم میکنند

چه لحظه های خوبیه

ثانیه های اخره

فرشته مردن من

من و از اینجا میبره

چه اعتراف تلخیه

تارسیدن ته خط

وقت خلاصی از هوس

وای دنیا بیزارم ازت




لينك ثابت نوشته شده در 86/09/30ساعت توسط ..:: غریب ::..